تبليغاتX
مخمصه

من،درد،خون،شیشه نوشابه هایی که ازشدت درد من مچاله شده بودند...

من،درد،خون...و دکمه هایی که ازشدت درد من کنده شده بودند...

من،خون،درد...

سرم رو توی بالشت فرو کرده بودم و درد می کشیدم و خون فواره می زد...

بوی خدا اومد!

سرم رو از روی بالشت بلند کردم

مادرم به سجده رفته بود...

و درد و خون هم

رفته بودند!

بوی خدا می آمد

                     و آسمان...

                                  و مادرم...!

نه!...آسمان از تبار توست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط من  | 

نگاه کن! ببین! ببین که چگونه به اشتباه خود اسرار می ورزم و در انجامش پافشاری می کنم! ببین! بببین که چگونه بعد از فارغ شدن از گناه دوباره به سویش می دوم_این بار با دوز بالاتر!_نگاهم کن! بببین چگونه برای جبران نبودن و نداشتنت از بودنم هم می گذرم،که دیگر طاقت دیدن خوب ها را ندارم مگر از آن من باشند،ببین به زمین هم حسادت می ورزم،بببین که صبر ندارم،ببین اعتراف می کنم که دلم برایت تنگ شده...

بی تو

این شب ها

با سکوت

مرثیه ی تنهایی مرا می خوانند؛

نگاه کن،ببین چگونه چشم هایم تمنایت می کنند،ببین درمیان هر لحظه جست و جویت می کنند،ببین تشنه ی حضورت شده ام،ببین حتی دلم برای آن لحظه هایی که حقیرت می شدم،که متنفر می شدم از وجودت،هم تنگ شده.لحظه ها و سال ها و زمان باهم بودنمان کم نبود،زیاد بود!زیاد ولی ببین،نگاه کن انگار روز های نبودنت طولانی تر است و شب نمی شود_نگذار به حساب آمدن تابستان.روز تمام شود و شب بیاید که چه،بی تو؟_نگاهم کن،ببین مرا که سرا پا عطش شده ام و ملتمسانه گداییت می کنم،حتی برای نگاهت به راه کج می روم تا شاید فریاد زنی که نه!ببین نگاه کن که هنوز هم_بچگانه_گناه کردنم  را به پای تو می گذارم!ببین!من و نیاز هنوز خالی از توییم،نگاه کن،نگاه کن هنوز عاشقت نشده ام،ببین!برگرد...!نگاهم کن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 خرداد1386ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط من  | 

:چته؟

_دلم گرفته...!

:چرا؟

_اون کسی که مشکلاتم رو حل می کرد رفته ولی مشکلاتم نرفتن...هنوز هستن.

____آسمون بارید،رنگین کمون مرد،رعد وبرق زد،برق رفت،صدای جیغ همسایه اومد،شیشه ی پنجره ام شکست،آینه تکون خورد،باد کوبید،پرده روح شد...  یه نفر اومد تو اتاقم،سنگینی حضورش رو حس می کردم،نشست کنارم  و دستش رو گذاشت رو شونه ام،آروم موهام رو نوازش کرد...

_کفرگفتم

مهربون خندید.

خودم رو پرت کردم تو بغلش.

مهربون فشارم داد.

_همه ی اینا انگار هست تا قصه ی منو بسازه،انگار همه ی اتفاقا به خاطر من میوفته،برای من...

دیگه دستش رو شونه هام نبود،دیگه موهام رو نوازش نمی کرد،حضور عزیزش پخش شده بود تو تمام اتاقم،پر کرده بود منو از وجود مقدسش.

_همه میان ومی رن...ولی تو؛همیشه موندگاری

____آسمون خندید،رنگین  کمون شد لبخند آسمون،برق اومد،دنیا روشن تر شده بود،صدای  خنده ی همسایه اومد،شیشه ی پنجره نشکسته بود،لبخند زده بود،آینه لبخند همه ی ما رو تصویر کرد،باد اومد با پرده رقصید...مثل من وقتی که تو به اتاقم اومدی... 

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط من  | 

ای کاش درختی باشم

تا همه تنهایان

         از من پنجره ای کنند

و تماشا کنند در من

              کاهش دل تنگی شان را

اگر اینگونه بود

پس دلم را

          به سمت دست نخورده ترین قسمت آسمان می گشودم

تا معبر

        بکرترین عطرها باشم

که تا کنون

            هیچ مشامی نبوییده باشد

و قاب تصویرهایی متحرک

از یک خیال سبز

                  در باغ آسمان

که قوی ترین چشم ها آن را

            رصد نمی توان کرد

ای کاش درختی باشم

تا از من دریچه ای بسازند

و از آن خورشید را بنگرند

که حرارت و بزرگی را

از پیشانی مردم وام گرفت

          که خانه ای داشت

                کوچک تر از دو گام که برداری

ای کاش مرا تا خدا وسعت دهند

تا نشانشان دهم

انسان یعنی

چهل سال آینه وار زیستن

...

من تصویر هایی دارم

از سکوت

که در بیانش

              واژه ها لالند

و کلمه ها کوچک

بروز سکوت

در جنگل کلمه

چگونه آیا؟

           ای کاش پنجره ای باشم   

 

 

                               از شادروان سلمان هراتی

                     ______________________________________________

به خاطر تموم فریاد هایی که زدی و نشنیدم،به خاطر تموم دست هایی که به طرفم دراز کردی و پس زدم،به خاطر تموم نشونه هایی که گفتی ببین و چشام رو بستم،به خاطر تموم پیشنهادهایی که دادی که و رد کردم،به خاطر تموم کارهایی که خواستی و نکردم و یا نخواستی و کردم،به خاطر تموم جاهایی که گفتی ببخش ومن نبخشیدم  یا بخشیدم با منت،باز هم من رو ببخش،بی منت!

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط من  | 

صدای موشک؛دخترک می ترسید،تکیه داد به سه کنج اتاق صورتی اش،خودش رو مچاله کرد، زانوهاش رو تو بغلش گرفت،دخترک از صدای موشک می ترسید.

صدای موشک؛قیییییییییییییییییییییییییییییژ...

دخترک می ترسید،دستش رو گذاشت روی گوشش و برای اینکه صداها رو نشنوه جیغ کشید:آااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای...

:قییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییژ...

:آااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای...

صدای قیییژ موشک به یه باااااامب بلند ختم شد.

و صدای جیغ دخترک به یه سکوت بلند.

                                               ...

شاید اگه دخترک فرصت تموم کردن حرفش رو داشت می گفت:بچه ها!ببینید...من کاغذ دیواری شدم!

 آره ،یه کاغذ دیواری با نقش یه گل قرمز روی زمینه ی صورتی اتاقش...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط من  | 

_می دونی بزرگترین آرزوم تو این شبا چیه؟

:چیه!

_می خوام پرواز کنم.

:چی؟پرواز کنی!

_آره!چرا می خندی؟!

:آخه...حالا واسه چی می خوای پرواز کنی؟

_می خوام برم تو آسمونا!

:با منی؟

_دستامو باز کنم که اوج بگیرم...

:که چی بشه؟

_مثل موشک!

:الو،کجایی بچه!؟

_می خوام برم تو آسمونا و دستامو باز کنم تا اوج بگیرم مثل موشک بعد با بقیه ی موشک ها خراب شم رو سر مردم...!

:تو همینجوری رو سر من یکی خراب هستی!

_رو سر بچه ها...

:تو حالت خوبه؟!

_چی؟

:!

_!

(اون به آرزوش رسید،موشک شد و پرواز کرد ولی هرگز روی سر کسی خراب نشد!...اون یه شهاب سنگ نورانی شد یا شاید،یه ستاره ی دنباله دار!)


مثل موشک!

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط من  | 

با سر و پا جلوتر از تموم عاشقات اومدم و بهت گفتم،آره گفتم،داد کشیدم،اون قدر بلندکه همه ی دنیا فهمیدن،به غیر از تو...تو فقط لبخند زدی،اون موقع بود که همه ی حرف های قشنگ رو فرش زیر پات کردم،پات رو برداشتی،دیدی که دارم زیر پات جون می دم،ولی تو فقط لبخند زدی،لهم کردی،گفتم تا حالا هیچ کس این قدر عاشقونه من رو له نکرده بود،باز هم لبخند زدی...ومن هی می گفتم و تو هی لبخند می زدی،من هی می گفتم و تو هی لبخند می زدی،تو فقط لبخندمی زدی و من همچنان و تو همچنان،و از من تکرار و از تو تکرار...ولی انگارلبخندت مال من نبود،چشمات توی چشمای من نبود،پشت سرم رونگاه کردم...تو یه احمقی...یه جانی...یه کثافت...یه انگل،یه لجن،یه نامرد،یه بی معرفت،یه بی لیاقت،اون هم به تمام معنا...

ولی من بدتر از تو ام که هنوز منتظرت اینجا نشستم...

 

  تو فقط لبخند می زدی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط من  | 

خیره ی چشات بودم،غرق توی آرزوهات بودی.واست دعا کردم که بهشون برسی و به خاطر همین از تموم آرزوهای خودم گذشتم.همین طور توی آرزوهات غرق بودی و من می گذشتم از خودم _وجودم فدای تو_ من برای تو دعا می کردم و یه ستاره ی دیگه می افتاد کنارت،دیگه به خوبی یا بدی آرزوهات فکر نمی کردم،مهم تو بودی،آرزوهات سنگین تر و سنگین تر می شد و من بیشتر و بیشتر دعا می کردم واین جوری زندگی پیش می رفت...تو فقط برای تشکر لبخند می زدی،کم کم لبخندات تموم شد،خودت مال آدمای دیگه شده بودی ولی دلم خوش بود که هنوز آرزوهات رو می فرستادی در خونمون،بعد از آرزوهات هم دیگه خبری نبود،نه از لبخندات نه آرزوهات و نه حتی از خودت... دیگه حتی نمی دیدمت و بعد دیگه تو دلت نمی خواست منو ببینی،هر وقت خسته می شدی و داغون بودی یادت می افتاد من منتظرتم ولی بعد دیگه تو رو ندیدم و حالا من دلم نمی خواد تو رو ببینم به خاطر همین دلم رو دادم بفروشن روز اول و دوم حراج هیچ کس به دلم نگاه نکرد و بعد و بعد ها هم همین طور...هیچ کس...
حالا تو این فکرم که چی شد،چی شد که تو،خودت اومدی و دل من رو خریدی...هنوز هم...آخه... یعنی...میدونی چیه...خوب.......آره خودت بهتر می دونی که می خوام چی بگم...که...!
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 خرداد1385ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط من  | 

:...دیگه چی رو؟برای کدومشون؟من برای همه ی داشته هام شکر کردم،مگه دیگه چی دارم که شکر گذارش باشم؟
_شکر داشتنشون رو.
:شکر داشتن تک تکشون،دو به دو،سه به سه،همه جوره شکر کردم،خیرش رو،شرش رو،دیگه چی کار کنم...باز هم شکر کنم؟!

_ناشکری نکن!
...
و من ناشکری کردم....ناشکری کردم،کفر گفتم
                       ...وحالا شکرانه ی کفرم را به جا می آورم!! 

شکرانه

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 خرداد1385ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط من  | 

می گم:خسته شدم،خسته شدم،خسته شدم...
نگاهت رو می اندازی به نوشته هام یه آه می کشی اونم از ته ته دلت بهم نگاه نمی کنی چون اون موقع باید یه لبخند دروغکی تحویلم بدی.
می پرسی:از زندگی...؟
بهت نگاه می کنم سرت پایینه،شرمنده ای،خسته ای،نیستی،ندارمت...
می خوام بگم:از زندگی نیست،از عشقه،از توئه،از منه...
ولی نمی گم...
منتظر جوابی.سرت رو بالا می گیری.دروغکی نمی خندی.گریه می کنم.
...باید بره،باید نباشه،این هم یه نوعشه،می رم،می دوم،فرار می کنم،از تو،ازمن،از عشق؛حالا خیلی ازت دورم،چشمام رو می بندم تا اشکام بیان پایین.وقتی بازشون می کنم جلومی،پیشمی،دارمت خسته شدم از این همه راه بیهوده که اومدم،آخه عشق که آدم رو ول نمی کنه.می خندی،یه لبخند از ته ته دلت،می خندم،می دویم،فرار می کنیم،می ریم تا برسیم به من و تو و دور شیم از زندگی...
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385ساعت 5:21 بعد از ظهر  توسط من  |