بازم که قیافه ات این ریختیِ... باز چت شده؟ باز داری میری رو اعصاب ها! باز شروع کرد! بازم که پکری! باز کشتیات غرق شدن؟ باز چه گندی زدی؟ چه مرگته باز دوباره؟ بازم که تویی...! بازم آره؟!! باز داری گیر بیخودی میدی ها! باز تو حرف زدی...؟! باز چه بلایی سر خودت آوری؟ باز کارخونه آب غوره گیریش رو راه انداخت! چته باز اولِ صبحی؟ باز یادت رفت؟ بازم که داری بهونه می گیری! باز دلخوره؟ باز خر شدی تو؟! باز افتادی رو اون دنده! بازم که برگشتی سر خونه ی اول! بازم بگم؟!

عزیزم! دوستی که "بازی" نیست!
جمله بازی: لطفا با "باز" جمله بسازید! (بارم:2نمره)
برای خلاقانه ترین جمله ها نوشابه باز می کنم!
باران گرفته شده پس داده نمی شود...
![]()

____________________________________________________________________
پ.ن: حکایت کوتاه ادامه ی مطلب.
ادامه مطلب...
یک چاه را تصور کن، تقریبا عمیق، با شعاعی نه چندان زیاد و البته متغیر: یعنی جابه جا تنگ شده، گشاد شده... حالا فکر کن یکی آن بالا ایستاده و با یک بیل که هی گُه می ریزد توی این چاه، اوضاع کف چاه را هم حتما می توانی تصور کنی، این چاه مسیر زندگیست! تا جایی فکر می کنیم در حال حرکتیم، در حال گذار از قعر این چاه به سمت بالایش، حالا ولی من می دانم روزی آن بالا بوده ام و بعد شروع کرده ام به زندگی کردن! به پایین آمدن از این چاه لعنتی، حتی توانِ تصورِ آرزو کردن، برای زودتر به پایان رسیدنش را هم نداری!
یک چاه را تصور کن که مسیر زندگی من است و من دائم فرو می روم ...
_____________________________________________________________________________
پی نوشت بی ربط: آقای تلویزیون! خیلی زشته آدم به مناسبت گلدن گلوب بردن اصغر فرهادی و هم زمان با سکوت کامل رسانه ایش، بره امتیاز پخش اخراجی های3 رو هم بخره، حتی از کلمه بی ادبی تو متن به کار بردنِ من هم زشت تره!
پی نوشت با ربط: *قسمتی از تیتراژ پایانی تهران،طهران/رضایزدانی.
ادامه مطلب...
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرگی را تغییر ندهی،
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحتاندیشی بروی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی ...
__________________________________________________________
پی نوشت اولا: ممکنه شعرو قبلا خونده باشی، کار"پابلو نرودا" و ترجمه ی"احمد شاملو" . خوبیه وبلاگ شخصی اینه که می تونی چند خط آخر یه همچین شعری رو حتی چون خوشت نیومده عوض کنی!
پی نوشت دوما: می خواستم تیتر بزنم"به آرامی آغاز به مردن کرده ام..." دیدم هنوز گاهی دلایل کوچکی برای چسبیدن به زندگی پیدا می شه، نصیحت های خوشرنگ و شاد باش نکن_از من نارنجی تر پیدا نمی شه!_ واسم از دلایل کوچک چسبناک حرف بزن، اصلا جای خالی را با کلمه مورد نظر پر کن: به آرامی شروع به مردن می کنی اگر ...
به فکر این کارها نبودم ، یعنی اصلا نیازی نبود ... تقریبا از نه سالگی با هم آشنا شده بودیم و حالا بعد این همه سال هنوز آنقدر عاشق بودم که به مادر بگویم : یا این یا هیچ چیز دیگر ! که بغض چاشنی اش کنم و بگویم : همین کار بدون حقوق برای من شرف دارد به هر چیز بدون عشقی توی این عالم ! حتی نمی گفتم کار می گفتم عشق ، تفریح ، لذت ، دست ورزی ، بقیه ولی می گفتند کانون ! _بدون قید پرورش فکری ..._ به فکر کار نبودم اما به فکر عشق بازی چرا ... عاشقانه هایش به کنار، این حکایت اولین تجربه ی کاری من است ، هرچند بدون پول _آدم بزرگ ها کار بدون پول را کار حساب نمی کنند، حالا هرچه هم بقیه ی حقوق بگیرهای همان جا بیایند از تو چیز یاد بگیرند_ اما پر از عشق . شریک چند تا از خاطره های شادم از یکی از پر پارادوکس ترین تابستان هایم شوید :
1. بحث آزاد داشتیم با موضوع محیط زیست _خودم هم نمی فهمم اگه بحث آزاده موضوع چیه دیگه!_ داشتم ازینکه نباید توی خیابون و پارک آشغال بریزیم حرف می زدم که امیربهادر گفت : ولی من دیدم بابای دوستم همیشه آشغالاشو می ریزه توی جوی آب ... رو به همه گی پرسیدم : اگه کسی یه کار اشتباهی بکنه ما هم باید اون کارو انجام بدیم ؟ دسته جمعی جواب دادند : بــعـــــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــــه ... ! بچه ها به طرز عجیبی تقلید می کنند !
2. اولین نقد کتاب یه مجموعه مینی مال طنز بود به اسم "قند و نمک" ، گیر بچه ها این بود که چرا اسم کتاب اسم یکی از داستان ها نیست و بر چه اساسی نامگذاری و کردن و این حرفا ... کتاب بعدی رو جوری انتخاب کردم که اسم یکی از داستان های توی مجموعه روی کتاب باشه ، این بار بحث سر این بود که چرا اسم اینو گذاشته یا مثلا یکی دیگه رو نذاشته و اصلا چرا محدود کرده و یه اسم جداگونه نذاشته ... این بی ثباتی و بی چارچوبی و دمدمی مزاج بودنشون عجیب شیرینه ...
3. .نمایش خلاق داشتیم ، عروسک و حتی قصه کارخلاق خود بچه ها بود موقع اجرای نمایش اینجوری بود که اول آدما اجرا می کردن و بعد نوبت حیوونا می شد ، مهدی که عروسک مرغ دستش بود اومد پیشم که : خسته شدم از بس یه جا نشستم می شه واسه اینکه مرغه خیلی بی کار نباشه تخم بذاره ؟ فقط تونستم بگم : نباید صحنه رو خالی کنی برو سر جات و خودم سر فرصت تا جا داشت خندیدم ، شده بود یه مرغ واقعی !
4. بحث کتاب بود ، یه مجموعه داستان که به طرز عجیبی نازک بود ! به بچه ها گفتم از بس قطرش کمه تو نگاه اول حس کردم فقط یه داستان تقریبا بلنده ، فرناز گفت : شاید هم یه رمان کوتاهه ، شروع کردم به توضیح دادن تفاوت رمان و داستان کوتاه و بلند از نظر حجم ، مینا : پس یه داستان کوتاهه بلنده ! فاطمه : شاید هم یه داستان بلند کوتاه باشه ... خب اقتضای سنه ، حرف حرف خودشونه !
5. روز آخر ، یه جشن کوچیک بود یه صفحه شبیه منچ چیده بودم که خود بچه ها مهره هاش بودن میون سوالایی که از لابه لای فعالیتاشون طرح کرده بودم چند تا سوال بامزه واسه خشک نبودن ماجرا گذاشتم ، پریسا سوالشو از پاکت در آورد و خوند : طرز تهیه ی قورباغه ی سبز رو بگو ؟ حتی مامانا منفجر شده بودن از خنده وقتی می گفتم قورباغه ی سبز نه قورمه سبزی ! بچه ها که جای خود دارن ...
6. روزای اول اسماشون رو یاد نمی گرفتم و شدیدا با هم قاطیشون می کردم ! حالا اما وقتی نشستم و فایل صوتی گزارش هایی که ضبط کردم رو روی کاغذ پیاده می کنم از روی صداشون اسماشون رو تشخیص می دم و حتی لباسی که پوشیدن رو ، دارم کاراشون رو برای نمایشگاه آماده می کنم دیگه کلاسی در کار نیست اما هنوز سر می زنن و آمار روزای دانشگاهم رو می پرسن و هماهنگ می کنن برای شاید یه دیدار دوباره ...
حکایت دست های من ، حکایت تازه ای نیست اما ، حکایت دست هایی تازه است ...
باران باریده بود روی گونه هایم ، از این همه باران موسمی خسته شده ام ، کسی نیست بگوید : ابله ! تابستان که باران نمی بارد ... زل می زنم به هُرم داغی که از آسفالت بلند می شود ، گویی به چشمان یک شیطان ، می نشینم کنار جدول رنگ و رفته ی کنار خیابان و ایمانم را قِی می کنم توی جوی آب-گل های خشک شده ی روان ، بلند می شوم و بی تفاوت تر از گربه های سیاه مست بهمنی ازخیابان رد می شوم ، توی چشم راننده ها زل می زنم و جیغ می کشم و به ترسشان می خندم - و نه به شاسی بلند ماشینشان - از روی همه ی نرده ها - کابوس های خیابانی ات - می پرم، دست خیالت را می گیرم و بلند تر از همیشه هایمان ازاستوانه های سیمانی انقلاب می پریم و خیالت صدایش را می اندازد توی سرش و بی پروا می خندد از آن خنده هایی که دلیل همه ی چرت و پرت گفتن های من بود: بی وقفه، بلند، بی خیال یک جوری که طعنه می زد به همه ی غم های نشسته پشت پلکت، همان ها که آتششان می زدی و حلقه حلقه هایشان میان من و تو را پر از فاصله های خاکستری می کرد. فندک کشیده ای و آتش زده ای و از دور خیره مانده ای بلکه ققنوس برویَد از دل این انسان بی نهایت گل آلوده ؟ به بهانه ی "جرم" ؟ خودت را می گویم ، خودت که آتش کشیده ای و دشمن شادم کرده ای و خودت و مرا غمگین آنقدر که "نازنینم" بیاید سراغ حالت را از دلواپسی هایم هایم بگیرد. خودت را می گویم وگرنه خیالت که این جاست وسط دلتنگی هایم سیب گاز می زند و نمی دانم چطور می شود که گلویم درد می گیرد و تصویر خیالت توی چشمانم تار می شود و خیس می شوی و هیچ کس نیست به آسمان دلم بگوید: ابله ! تابستان که باران نمی بارد ...
اعتقاد داشتی به فرضیه ی " عطر و جدایی " و من گفته بودم زرشک ! عطرم را نفس کشیده بودی و هوس داشتنش به سرت زده بود که حالا ماه هاست که عطرم - عطرت - توی کمد اتاق جا خوش کرده از همان روز که به اسم تو از توی ساک سوغاتی های بابا درش آوردم عطر جدایی ات گندش در آمد ... اعتقاد داشتی اما به روح !
حالا ولی خیالت اینجاست، برایم اولویه ساندویچ می کند، می گذارد همه ی دلتنگی هایش را توی فال قهوه اش بخوانم، روسری اش را می اندازد پشت گوشش و توی آخرین ماشین هول هولکی چادرش را سرش می کند و آستینش را بالاتر می زند که ست بودن دستبندهایمان کور کند هر آنکه نتواند دید ...
این روزها ولی خیالت هم بی خیالم شده، دلش برای خودت تنگ شده، روزها می رود توی کمد کنار شیشه ی عطر کادو پیچ شده ات چمباتمه می زند و شب ها تا خوابت را نبیند نمی خوابد، ببین به خاطر شیشه ی عطرت نه، به خاطر اثبات کردن زرشک بودن این فرضیه بعد از شش سال هم نه، به خاطر همه ی قاصدک های دنیا نه، به خاطر آن صد تومان !! هم نه به خاطر من نه، به خاطر خودت هم نه، فقط به خاطر خیالت : تولدت مبارک !
______________________________________________________________________________
پ.ن : دوست بازیافته / فرد اولمن / مهدی سحابی / نشر ماهی / یه شاهکار کوچیکه .
پ.ن : رو سایت دانشگاهمون یه لینکی گذاشتن : "تصاویر پوشش مناسب برای بانوان" ببینید، بخندید، ثوابش برسه به روح! باعث و بانیش .
پ.ن : * آهنگ خودت خواستی / احسان خواجه امیری / آلبوم یه خاطره از فردا / علی بحرینی .
جنگ بین تلاش سجاده ی آبی رنگ برای دوختن خود به آسمان
و این مٌهر خاکی که حالتی شبیه نیروی جاذبه ی زمین داشت
و تسبیح دانه دانه آرزو بود به نیت قربـﺔ الی الدنیا
خسته ام ازین نمازهای بی خدا ...
___________________________________________________________________________________________
پ.ن : نه اینکه تعصب آنچنانی داشته باشیم ولی با هم دیگه می رفتیم مسجد و اونقدر می گفتیم و می خندیدیم که به هم دیگه بگیم فردا سوسک می شیم ها ... دور هم بودیم و "قدر"شو می دونستیم ، کم کم هرکسی از یه جایی سکوت می کرد و همرنگ می شد جز من که فقط " یا عدتی عند شدتی " رو فریاد می کردم ... این بار ولی فکر کنم سر یه فراز دیگه هم خنده هام رو قورت بدم ، جایی که می گه : " یا رفیق من لا رفیق له " ، یا رفیق من لا رفیق له ...
* گستاخ و سنگوار بین خدا و دلم ایستاده ام ، سجاده ام کجاست ... "سلمان هراتی "
بیشتر شبیه گیوتن بود تا صندلی
پاهایم را به پایه هایش بست
دست هایم را پشت سرم قفل کرد
چشمانم را بست
حتی دهانم را بست
میز تحریر شیکی جلویم گذاشت
_با یک آیپد_
یک مشت کاغذ بی نهایت سفید
و خودکاری که پر از "جوهر" بود
نور لامپ بازجویی اش را توی چشمانم تنظیم کرد
توی چشمانی که بسته بود
و داد زد اعتراف کن
گفت بنویس
فریاد زد بنویس
و من از فریادش نمی ترسیدم
از گیوتن نمی ترسیدم
از نور چراغ هم نمی ترسیدم
از جوهر خودکار اما
هردومان می ترسیدیم ...
____________________________________________________________________
پ.ن : لذت خوندن این شعر هم به همه اونایی که واسه "عادتمون به حادثه ی خرداد" جمله ساختن/نساختن/زیر آبی رفتن/حرص خوردن/ندیده گرفتن/شلنگ تخته انداختن/ و اما با تشکر از راستین و یه دختر که دل پرشون رو اینجا خالی کردن ، جایزه ی اصلی مشترکا می رسه به وارش و -1- به خاطر طفره رفتن و انکار کلا همه چی ! و جایزه ی بعدی به عسل که ثابت کرد ما خود حادثه ایم ...
گفته بودی حوصله ات را ندارم ، چیزی شبیه مزاحم نشو ... سرت را گذاشته بودی بین دست هایت ، دست هایت را گذاشته بودی روی شقیقه ات ، انگشت هایت را کشیده بودی روی رگی که می زد ، تند می زد ، شبیه قلب کوچک من ، تند ِ تند ...
سینی چای را گذاشته بودم روی میزت ، همانجا که دست هایت را به آن تکیه داده بودی ، سینی را سُرانده بودی عقب ، جوری هُلش داده بودی که نصف چایی ها ریخته بود توی سینی ، ریخته بود روی قندها ، قندها آب شده بود ، شبیه من ، شبیه منی که آب شده بودم وقتی گفته بودی خفه شو ، گفته بودی حوصله ات را ندارم ، چیزی شبیه مزاحم نشو ...
سینی را برمی دارم و می زنم بیرون ، نه اینکه صحنه را واگذار کرده باشم ، نه اینکه باخته باشم ، نه ... اشک ریخته بودم ، می دانستم اشک هایم شده پاشنه ی آشیلت ، می دانستم تابش را نداری ، سینی را با دو تا استکان لب طلایی و قندهای خیس و چهار تا خرمایش بر می دارم و می زنم بیرون ، می روم با یک فنجان چای معمولی و بدون قند بر می گردم و سینی را می سُرانم کنارت که از در بزنم بیرون و بروم توی تراس بزنم زیر گریه که بعد هم بگویم رفته بودم زیر باران ...؛ که دستم را می چسبی و می نشانی ام کنار خودت ، اشک هایم را می بوسی و دستت را می گذاری روی قلبم ، دستانم را می گذارم روی شقیقه ات ، روی رگی که می زند ، شبیه قلب من ، تند ِ تند ... گفته بودی خفه شو ؟ گفته بودی حوصله ات را ندارم ؟ چیزی شبیه مزاحم نشو ... نه نگفته بودی ، نگفته بودی ، دو تا فنجان لب طلایی پر چای روی میز شاهد اند ، نه نگفته بودی ، توی دلت شاید اما با لب هایت نه ، نگفته بودی ...
____________________________________________________________________________
پ.ن1: کم کم آدما رو با نداشته هامون از دست می دیم ، همونایی رو که روزی با داشته هامون یه دست آورده بودیم ...
پ.ن2: گفته بودی ؟
پ.ن3: توی گودرهایتان مرا وارد کنید ، لایک نمی زنید نزنید ، شِیر که می کنید ! از گذاشتن جی میلتان جهت فالو شدن هم به طرز شدیدی استقبال می شود !
پ.ن4: با "ما" ، "خرداد" ، "حادثه" ، "عادت" ، "پُر" و "به" جمله بسازید ، به بهترین جواب ها پاسخ داده خواهد شد !
باید روزی بنشینم برای تمام معصومیت های از دست رفته ی دختران سرزمینم بنویسم ، از تمام رژلب های صورتی روی سیگار ها و حلقه های دود ، از تمام شب های چشم انتظاری مادران سرزمینم ، از دست هایی که ...
باید روزی بنشینم بر پایان تمام پاکی ها نقدی بنویسم ، باید روزی دختران سرزمینم را جهنمی بنامم ، باید جایی توی وجود خودم هم آتشی به پا کنم ، شاید مشعلی شوم برای یافتن تمام آن معصومیت هایی که دیگر نیست ، تمام قرمزی گونه های دخترک از شرم ، باید روزی دعای باران بخوانم ، شاید گروهی غسل کردیم و کسی پاک شد ! ______________________________________________________________________________
پ ن : یه وقتی یه جوری می شه که آدم واسه تولد یکی میاد یه پست می ره ولی واسه تولد خودش ... هیچ ! دوشنبه ی هفته ی پیش دچار بیست سالگی شدم ، توی باران ِ واژه گیر می کنی ... آنا گاوالدا می گه ، یعنی خیلی خوب می گه : " بیست سالگی سن امیدوارکننده ای که آدمی هنوز باور دارد همه چیز امکان پذیر است . سن احتمالات و توهمات بسیار . و نیز سن ضربه دیدن ها وشکستن ها . "

