من،درد،خون،شیشه نوشابه هایی که ازشدت درد من مچاله شده بودند...
من،درد،خون...و دکمه هایی که ازشدت درد من کنده شده بودند...
من،خون،درد...
سرم رو توی بالشت فرو کرده بودم و درد می کشیدم و خون فواره می زد...
بوی خدا اومد!
سرم رو از روی بالشت بلند کردم
مادرم به سجده رفته بود...
و درد و خون هم
رفته بودند!
بوی خدا می آمد
و آسمان...
و مادرم...!

نگاه کن! ببین! ببین که چگونه به اشتباه خود اسرار می ورزم و در انجامش پافشاری می کنم! ببین! بببین که چگونه بعد از فارغ شدن از گناه دوباره به سویش می دوم_این بار با دوز بالاتر!_نگاهم کن! بببین چگونه برای جبران نبودن و نداشتنت از بودنم هم می گذرم،که دیگر طاقت دیدن خوب ها را ندارم مگر از آن من باشند،ببین به زمین هم حسادت می ورزم،بببین که صبر ندارم،ببین اعتراف می کنم که دلم برایت تنگ شده...
بی تو
این شب ها
با سکوت
مرثیه ی تنهایی مرا می خوانند؛
نگاه کن،ببین چگونه چشم هایم تمنایت می کنند،ببین درمیان هر لحظه جست و جویت می کنند،ببین تشنه ی حضورت شده ام،ببین حتی دلم برای آن لحظه هایی که حقیرت می شدم،که متنفر می شدم از وجودت،هم تنگ شده.لحظه ها و سال ها و زمان باهم بودنمان کم نبود،زیاد بود!زیاد ولی ببین،نگاه کن انگار روز های نبودنت طولانی تر است و شب نمی شود_نگذار به حساب آمدن تابستان.روز تمام شود و شب بیاید که چه،بی تو؟_نگاهم کن،ببین مرا که سرا پا عطش شده ام و ملتمسانه گداییت می کنم،حتی برای نگاهت به راه کج می روم تا شاید فریاد زنی که نه!ببین نگاه کن که هنوز هم_بچگانه_گناه کردنم را به پای تو می گذارم!ببین!من و نیاز هنوز خالی از توییم،نگاه کن،نگاه کن هنوز عاشقت نشده ام،ببین!برگرد...!
:چته؟
_دلم گرفته...!
:چرا؟
_اون کسی که مشکلاتم رو حل می کرد رفته ولی مشکلاتم نرفتن...هنوز هستن.
____آسمون بارید،رنگین کمون مرد،رعد وبرق زد،برق رفت،صدای جیغ همسایه اومد،شیشه ی پنجره ام شکست،آینه تکون خورد،باد کوبید،پرده روح شد... یه نفر اومد تو اتاقم،سنگینی حضورش رو حس می کردم،نشست کنارم و دستش رو گذاشت رو شونه ام،آروم موهام رو نوازش کرد...
_کفرگفتم
مهربون خندید.
خودم رو پرت کردم تو بغلش.
مهربون فشارم داد.
_همه ی اینا انگار هست تا قصه ی منو بسازه،انگار همه ی اتفاقا به خاطر من میوفته،برای من...
دیگه دستش رو شونه هام نبود،دیگه موهام رو نوازش نمی کرد،حضور عزیزش پخش شده بود تو تمام اتاقم،پر کرده بود منو از وجود مقدسش.
_همه میان ومی رن...ولی تو؛همیشه موندگاری
____آسمون خندید،رنگین کمون شد لبخند آسمون،برق اومد،دنیا روشن تر شده بود،صدای خنده ی همسایه اومد،شیشه ی پنجره نشکسته بود،لبخند زده بود،آینه لبخند همه ی ما رو تصویر کرد،باد اومد با پرده رقصید...مثل من وقتی که تو به اتاقم اومدی...
ای کاش درختی باشم
تا همه تنهایان
از من پنجره ای کنند
و تماشا کنند در من
کاهش دل تنگی شان را
اگر اینگونه بود
پس دلم را
به سمت دست نخورده ترین قسمت آسمان می گشودم
تا معبر
بکرترین عطرها باشم
که تا کنون
هیچ مشامی نبوییده باشد
و قاب تصویرهایی متحرک
از یک خیال سبز
در باغ آسمان
که قوی ترین چشم ها آن را
رصد نمی توان کرد
ای کاش درختی باشم
تا از من دریچه ای بسازند
و از آن خورشید را بنگرند
که حرارت و بزرگی را
از پیشانی مردم وام گرفت
که خانه ای داشت
کوچک تر از دو گام که برداری
ای کاش مرا تا خدا وسعت دهند
تا نشانشان دهم
انسان یعنی
چهل سال آینه وار زیستن
...
من تصویر هایی دارم
از سکوت
که در بیانش
واژه ها لالند
و کلمه ها کوچک
بروز سکوت
در جنگل کلمه
چگونه آیا؟
ای کاش پنجره ای باشم
از شادروان سلمان هراتی
______________________________________________
به خاطر تموم فریاد هایی که زدی و نشنیدم،به خاطر تموم دست هایی که به طرفم دراز کردی و پس زدم،به خاطر تموم نشونه هایی که گفتی ببین و چشام رو بستم،به خاطر تموم پیشنهادهایی که دادی که و رد کردم،به خاطر تموم کارهایی که خواستی و نکردم و یا نخواستی و کردم،به خاطر تموم جاهایی که گفتی ببخش ومن نبخشیدم یا بخشیدم با منت،باز هم من رو ببخش،بی منت!
صدای موشک؛دخترک می ترسید،تکیه داد به سه کنج اتاق صورتی اش،خودش رو مچاله کرد، زانوهاش رو تو بغلش گرفت،دخترک از صدای موشک می ترسید.
صدای موشک؛قیییییییییییییییییییییییییییییژ...
دخترک می ترسید،دستش رو گذاشت روی گوشش و برای اینکه صداها رو نشنوه جیغ کشید:آااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای...
:قییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییژ...
:آااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای...
صدای قیییژ موشک به یه باااااامب بلند ختم شد.
و صدای جیغ دخترک به یه سکوت بلند.
...
شاید اگه دخترک فرصت تموم کردن حرفش رو داشت می گفت:بچه ها!ببینید...من کاغذ دیواری شدم!
آره ،یه کاغذ دیواری با نقش یه گل قرمز روی زمینه ی صورتی اتاقش...
_می دونی بزرگترین آرزوم تو این شبا چیه؟
:چیه!
_می خوام پرواز کنم.
:چی؟پرواز کنی!
_آره!چرا می خندی؟!
:آخه...حالا واسه چی می خوای پرواز کنی؟
_می خوام برم تو آسمونا!
:با منی؟
_دستامو باز کنم که اوج بگیرم...
:که چی بشه؟
_مثل موشک!
:الو،کجایی بچه!؟
_می خوام برم تو آسمونا و دستامو باز کنم تا اوج بگیرم مثل موشک بعد با بقیه ی موشک ها خراب شم رو سر مردم...!
:تو همینجوری رو سر من یکی خراب هستی!
_رو سر بچه ها...
:تو حالت خوبه؟!
_چی؟
:!
_!
(اون به آرزوش رسید،موشک شد و پرواز کرد ولی هرگز روی سر کسی خراب نشد!...اون یه شهاب سنگ نورانی شد یا شاید،یه ستاره ی دنباله دار!)

با سر و پا جلوتر از تموم عاشقات اومدم و بهت گفتم،آره گفتم،داد کشیدم،اون قدر بلندکه همه ی دنیا فهمیدن،به غیر از تو...تو فقط لبخند زدی،اون موقع بود که همه ی حرف های قشنگ رو فرش زیر پات کردم،پات رو برداشتی،دیدی که دارم زیر پات جون می دم،ولی تو فقط لبخند زدی،لهم کردی،گفتم تا حالا هیچ کس این قدر عاشقونه من رو له نکرده بود،باز هم لبخند زدی...ومن هی می گفتم و تو هی لبخند می زدی،من هی می گفتم و تو هی لبخند می زدی،تو فقط لبخندمی زدی و من همچنان و تو همچنان،و از من تکرار و از تو تکرار...ولی انگارلبخندت مال من نبود،چشمات توی چشمای من نبود،پشت سرم رونگاه کردم...تو یه احمقی...یه جانی...یه کثافت...یه انگل،یه لجن،یه نامرد،یه بی معرفت،یه بی لیاقت،اون هم به تمام معنا...
ولی من بدتر از تو ام که هنوز منتظرت اینجا نشستم...

